یادتان باشد که روزگاری بود
کسی در این حوالی ها
گاه و بیگاه می انگاشت
خویش را همدل و یکصدا با شما
می نگاشت گاهی از دل
باری که به دوشش بود
ای کاش ای دوستان
می نبردیدیش از یاد ایچنین زود
برخواهم گشت روزی و دوباره دالان های نوشته هایم را از غبار خواهم زدود
+ نوشته شده در
86/08/14ساعت   توسط رضا قاضیــــــانی
|
حادثه در میان راه گم شد
نیامده رفت و به یادها پیوست
ساقه اش خم درمیان سوز تندبادها
حادثه در میان راه گم شد
خاطرم ز دوریش افسرد
زین همه تلاش هیچ کس خاطری به آرامش نسپرد
حادثه در میان راه گم شد
تکه تکه در راه ماند و جای پای راه برگشت شد
حادثه در میان راه گم شد
قطره قطره آب باتلاق ها شد و ساکن شد
حادثه در میان راه گم شد
+ نوشته شده در
85/08/21ساعت   توسط رضا قاضیــــــانی
|
سابق بر این
دلهامان صاف و زلال بود
در کنار هر برکه ای شاخه ای سبز در میان آسمان می رقصید
پرنده ها بالهاشان همه به مهر باز میشد
قناری دلتنگ نبود
سابق بر این
آسمان آبی بود
حوض خانه پر از ماهی سرخ و گلی
اینطرف طاقچه یک قرآن بود
آنطرف تر دیوان حافظ بود
لب ایوان هر خونه گلدون های اطلسی
چشم هر کس به انتظار کسی
سابق بر این
هیچ افسوسی برای سابق بر این ها نبود
+ نوشته شده در
85/07/29ساعت   توسط رضا قاضیــــــانی
|
درد هجر علیم خرد کند هر دمی
فریاد کشم یا علی یا علی
مست ز بوی خوش عطر نجف
شیوه مردی تو بخواه از علی
ساقی و ساغر ز برای بهشت
بر در این خانه نویسند علی
مشک فشان شد ز برایش سماء
ابر به رقص آمد و گفت یا علی
ملهد و کافر همه در وقت مرگ
لرزه به اندام چشم به لطف علی
هر دمم دست بسویی زبرای مدد
ناد علیاْ علیاْ یا علی
+ نوشته شده در
85/07/24ساعت   توسط رضا قاضیــــــانی
|
دستم بگیر....... دستم بگیر
تا بتوانم بپاخیزم و دوباره راه رفتن را آغاز کنم
وین همه مهر ورزی تو زندگی را دوباره آواز کنم
چرخ و فلک و آسمان و زمین را همه بنشانم لب حوض
تاکه تنی تازه کنند
بیا تا سایه ها را همه بر سر عقاقی بگسترانیم و ببینیم
که چگونه پا می گیرند این غنچه های نوشکفته باغ
سبد خاطره ها را به پیش آر تا که شاید
نفسی تازه کنیم از این تازه هوا
دستم بگیر ......
+ نوشته شده در
85/07/12ساعت   توسط رضا قاضیــــــانی
|
در این خرابات پی چی می گردیم ؟
با تنی آزرده و زخم خورده از این بی رحمی
سالهایی ست که طلب مهر و فا می کنیم و
دسترسی نیست به این خورشیدک ناپیدا
سروهاییم همه قد تا به فلک
نیست اما یکی سرو رها
دودمانمان همه بر خاک و چه ها شد بر ما
این همه تخت به پا و این همه چهره نما
سختی راه یک دو قدمی بیش نمانده بایست
شاید آید خبری از آن همه صلح و صفا
+ نوشته شده در
85/07/04ساعت   توسط رضا قاضیــــــانی
|
دوباره برای دوباره ها آمده ام
تا بنویسم از حال گذشته و آینده
و چه ساده خواهد بود نگاشتن از خود و
چه سخت نوشتن از دیگران ..... که آنها خود از خود بهتر خواهند نوشت
به تلنگری خاطرم را به پیش روی همگان خواهم آورد
و به تکاپوی با هم بودن خواهم اندیشید تا باشد که تازه گردد یاد روزهای دیرین
به پیشوازم بیائید تا در جمع شما باشم
به بدرقه ای محتاجم از دیروز تا امروز
سلام ....
+ نوشته شده در
85/06/29ساعت   توسط رضا قاضیــــــانی
|